![]() |
|
Yahoo!Helper
شبی مهتابی به قصر خیال من بیا تا از شوق دیدنت
دانه دانه اشک نیازم را زینت مژگانم کنم... و آن را همچون ریسمانی بر گردنت بیاویزم! شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت
کنم و ماه را گویم به آستانت به سجده افتد آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید! کاش به یاد آوری آن روز را که می گفتم من همه دلم...
همه احساسم! و تو گفتی این دل و احساس را آتشکده ای کن
و بر من عاشق تر کن... کاش به یاد آوری آن روز را که یکی بود یکی نبود! او که بود تو بودی و او که نبود من بودم! حالا که من آمدم تو می خواهی بروی ... کاش صبر می کردی تا حجله ات را از پرنیان مهتاب می گستراندم... به حرمت چشمان مهربانت به تعداد تمامی ستارگان شمع می افروختم!
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:45 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |