![]() |
|
امشب باز هم به آستانت سجده کردم!
دیروز در خونه خدا بودم... غم مثه پیچک تو تموم وجودم ریشه دوونده بود. در خونه خدا رو زدم. کسی در رو باز نکرد. باز در زدم.... اما بازم.... من که می دونستم خدا توی خونست... چشامو بستم... گفتم خدایا بیا بیرون. من به یه امیدی اومدم. می خوام بیام تو خونت. اما خدا هیچی نگفت. گفتم بابا من که کاری نکردم. می خوام بیام پیشت بشینم... فقط چند دقیقه! عصبانی شدم... صدامو بردم بالا... گفتم یا در رو باز کن یا بیا بگو واسه همیشه برو... به خدا میرم... گفتم پس خشم خدا چیه؟ اگه کاری کردم بیا خشمتو نشونم بده. آهان! می خوای بگی چوب خدا صدا نداره؟ پس بذار بهت بگم! این چوب بی صدا داغونم کرده!.... دیگه نمیتونم! یهو خدا اومد بیرون گفت: ازبنده بی طاقت بدم میاد.... "خدایا منو ببخش"
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:2 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |