![]() |
|
داشتم بی صدا می رفتم. دیدم قدری بزرگ شده ام. دیدم تنها شده ام. تنهای تنها... من بودم و خدا! دنیایم کوچک بود! حالا خدا هم رفت! تا دنیایم در خودم خلاصه شود. شکنجه گاهم را ترک می گویم... تا در کنجی آرام بگیرم. آرام مسکن گزینم. شاید دیگر مرا نبینی! نقطه سر خط. من می روم تا تو بیایی... فراموش نکنید روزی شقایقی آرام قفسی ساخت و نامش را گذاشت "شکنجه گاه" تا در گوشه ای از دنیای کوچکش رنگ عشق را به تصویر بکشد.
عشق رنگ باخت!
و شکنجه گاه زیر خروارها خاک مدفون گردید.
و این پایان ماست پــــــایــــــان!
2
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:11 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |