![]() |
|
تقدیم به بتی که با سکوتش تا ابد شرمگینم کرد
داری میری گوش کن! چرا حالا؟ چرا همان روزهایی که درخت گیلاس عشقمان اولین شکوفه را زد نرفتی؟ چرا به اولین گیلاس کال نگفتی که دوستش نداری؟ گناه من بود یا تو؟ می دانم گناه من بود... من درخت را کاشتم... اما هیچگاه برای ماندنش اشک نریختم... همیشه برای رفتنش اشک ریختم... آنگاه که بودی نمی دانستم دوستت دارم حالا که رفتی.... خودت مرا بزرگ کردی! خودت گفتی گفتی آنقدر بزرگ شدی که از لابه لای انگشتانم سر خوردی... حالا بیا فقط برای یکبار! می خواهم اینبار برایت کوچک شوم... می خواهم بشکنم این غرور سخت را آنقدر سخت که اولین تگرگ آسمان بیکران بود و به درخت گیلاسمان آفت زد... حالا بیا!
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:54 توسط شقایق |
رهگذر گیج ز هر عابر و هر کس پرسید
"پس خدا کو؟
نکند گم شده است؟"
همه از پرسش او سخت به خود لرزیدند!
2
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:18 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |