تبليغاتX
بی تو تنهام


 

 

داشتم بی صدا پرواز می کردم!

چشمانم را بسته بودم!

رفتم!

رفتم تا وعده گاه کودکی و خاک.

تا وسط اشتباه های مضحک...

همین که چشم گشودم دیدم در چند متری ملکوتم...

دیدم قدری گرفته ام.

انسان وقتی دلش میگیرد می رود!

از پی تدبیر میرود!

من هم رفتم!

صدایم در نمی آمد!

آرام و بی صدا می سوزم!

آرام سر بر زمین می نهم.

لبانم را می دوزم! چشمانم را بر هم می نهم!

پروانه وار بالهایم را به آتش می کشند.

و هنوز چشمانم می خندد.

ای عجیب قشنگ!

با نگاهی پر از لفظ مرطوب...

چشمانی خواب آلود!

پلک های مردد...

بخوابم یا که زیر بیداری چشمانم, بالهایم را به آتش بکشند؟

مثل یک مشت خاکستر آرام بر بادم بدهید!

"بگذارید دیگر باد ما را برهاند!"

روی گرمای ادراک بپاشیدم!

بر تاریخچه زندگی ام بنویسید:

فکر

آهسته بود...

آرزویش دور بود!

بالهایش زیبا بود!

قلبش خسته بود.

و اشکهایش خشکیده بود....

لبخندش هم ....

 

2 نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:14 توسط شقایق |

 

احمق ها سوالم را مضحکه کردند....

با نگاهی تحقیر آمیز حرکات دیوانه وارم را نگاه میکردند...

اشک در چشمانم حلقه زده بود...

ولی این غرور لعنتی ام اجازه نمیداد اشکها را پاک کنم...

دلم میخواست همه شان را خفه کنم....

و بیشتر دلم برای او میسوخت...

انگار با هر کلامشان به او...

با هر تحقیرشان به او...

آتش به دلم میکشیدند...

خداوندا! نمی خواهم ببینمشان...

نمی خواهم بشنوم!

نمی خواهم قربانی ام کنند!

قربانی دیوانگی!

نمی خواهم بگویند به جرم دیوانگی سنگ سار می شوی!

نمی خواهم دستم را باز کنم!

بگذارید نگهش دارم!

جای کسی تنگ نمی شود!

نمی خواهم با باز شدن دستم

تکه هایش روی زمین خورد شود!

نمی خواهم به کسی بدهمش!

دل خودم را به اندازه یک سینه خالی از اندوه جای می دهم!

شما هم برای خود دلی پیدا کنید!

نمی خواهم باز هم بفهمند حماقت کردم!

نمی خواستم احمق باشم!

اما همین که پرسیدم "خوب" کجاست؟!

گفتند به تو ربطی ندارد...

چشمانم تا کار می کرد چشمانی بیکار میدید.

چشمانی که از خستگی پی یک دیوانه می گشتند.

دیوانه ای که انگشت نما شود!

کاش می دانستند گاه خوشبخت ترین ها دیوانه ترین هایند!

و من خوشبخت ترینم!

دیگر پوزخندشان مرا نمی آزارد!

همین که ابله خطابم می کردند انگار دل زخمی ام را صیقل می دادند!

کاش آنها می فهمیدند

چشمها را باید بست

هرگز نباید دید!

کاش جای چشمهای بازشان!

صدای آزار دهنده شان!

دل آرامشان پیدا بود! 

و چه زیبا گفت او:

من انار را می کنم دانه

و به دل می گویم کاش این مردم

دانه های دلشان پیدا بود!

ولی افسوس!

آب انار می پرد در چشمم!

اشک می ریزم...

اشک!

 

 

2 نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:34 توسط شقایق |



لوگوی وبلاگ




طراح قالب
AMYFANS.CO.SR
پشتيباني
NaFiSe