![]() |
|
تمام روز در آینه گریه کردم!... امشب اتاق آبی خاطرات من ستاره باران حضور توست
با اینکه زندگی را جور دیگری دیده بودم و برای سایه روشن های نیامده آن رنگ آبی را انتخاب کردم... فانوس احساس مرا در دست داری و در جستجوی دلتنگی سر گردانی... باران نگاهت گونه هایم را خیس کرده و لرزش صدایت تارهای احساسم را می نوازد... و هنوز از راه نرسیده نفسهای عاشقانه ام را به شماره انداخته... هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی کرده... دلم می خواهد بگویی دستانت را برای این روی چشمانت گذاشته ای که رفتنم را نبینی دلم می خواهد بگویی اشکهایت را پنهان کرده ای نه چشمانت را!!! می خواهم چشمانم را ببندم تا پر از احساس شوم و عاشق ماندن را بهتر تجربه کنم... پس برگی به من بده بویی به من برسان تا در خاک خفت نمیرم .... بوسه یا حتی زهر نگاهی را سالیانیست از من دریغ ساخته ای.... شبهای آخر زمستونت پر ستاره
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 6:39 توسط شقایق |
توشه من از زندگی چیست؟
همین عمر بی برگشت و همین پس ماند ه دیوار فاصله ها و همین امروز را به فردا سپردن....
چه سود؟ اگر عاقبت انسان به بی عاقبتی و در نهایت به بیهودگی سپری است پس عمر را
چه سود؟ اگر قرار است که روزها و سالها را به بیهودگی سپری کنیم و عاقبت بی آنکه نتیجه ای حاصل گردد. بگویند راستی فلانی هم مرد.. پس چه سود؟ نه حرکتی! نه بالی! نه پروازی! و نه آسمانی که بر آن همچون شاهینی سینه بر سینه آن بسایی
و در
پهندشت بیکران آن به پرواز در آیی... به تازگی آسمان هم جای پرواز نیست! و حتی بالی که نای پرواز داشته باشد. آسمان سینه ام چنان غبار گرفته که طوفان نیز آن را نخواهد زدود... من قالب شعرم را زمانی از آسمان میگرفتم...و آسمان با تقدسترین واژه شعرم بود... ولی اکنون در قالب چوبینی گویی بی آنکه فرصت فریاد داشته باشم اسیر آمیزه های این زندگی بی برگشت شده ام.....
2
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 4:34 توسط شقایق |
بت من!... درخــانه خویـش بتـی گـذارده ام و هرشـــام و سحـــر بـر آن سجــده آورده ام دستـهايـم را در آستــين بـی صداقـتیــها و چشــمهايم را در نظاره وحشــت فردا پیــشکش بتـخانه کرده ام اصـــالتی نیـــست فرهــنـگی نيـــست و نــگاهــی که حتــی به تـــرحم باشــد ای یـــار! مــن تشنــه نگــاهـی بودم در شبــی که ســتاره بــاران بود وستـــاره مــن در خــرمـن اندوه تو رنــگ می باخت من مرز مشــترک خواب و بیــداری بودم و خواب من لذت پوچی بود٬ در گلوگاه کوير بی کسی من شبيــه هيچ چـيـز نيسـتـم جـز به وحشـتـی ٬ که جـان تو را ميـفســـرد٬ و در نی نی نـگاهـايـت غريـبـــه ای را جستــــجو می کــرد بتــخانه من صنــدوقــچه رویــاهـايــم بـود و مهــتاب ٬مشــعل تاریــکی هايــم وشعـــله گـرم نگـــاهـــت اجـــاق استــقامــتم من و تو درد مشتــرکی داریـــم که ایــن اشتراک پیــوند زنجيره ای ماسـت ونگاهمــان محــــرم يـکديــگر اســت در ایـــن غمـــخانه مســـموم در آسمــانی اينچنيـن شکســـته در سکـــوت نه بـال پـرواز است؛ نـه نغــمه پرنشــاط چـکاوکـــی در دشـــت و نه پـريـواره ای که در اين ديـار بی کســـی از آسـتانه بيـهوده زيســتن مرا وارهانـد و تــنها بت خوش تراش مـن مرا در خود مســـخ کرده است وپنــجه در شــاخه های تخــيلاتم فرو کشـــيده اســت و ایــن را ورد زبانم کرده اسـت؛ در خـانه خویــش بتـی گذارده ام و هر شـــام و سحــــر بر آن سجـــــده آورده ام!!!
2
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 7:31 توسط شقایق |
دیگر مرا نمی شناسی...! فرشته های کوچک تنهاییم را دلتنگم.. آنها که سالها مهمان نا خوانده ی دلم بودند.. اینجا تنها نیستم... لانه هایمان را به دو پرستوی عاشق سپردیم.. و کوچ کردیم! که عاشقا نه تر زندگی کنند! اینجا تنها نیستم .. اینجا به خوشیها نزدیکتریم و از تلخی ها دور.. اینجا روزهای روشنتری دارد! و شب هایی زنده تر ... خاطراتم را جا گذاشتم تا آرامتر باشم اینجا.. و زندگی ام را از نو بسازم ....شاید! بر ستونهای بی اعتمادی! اینجا نزدیکترم به آنهایی که دوستشان دارم.. از اینجا تا کودکی دیگر راه زیادی نیست! اینجا به کودکی نز دیکترم.. دیگر بر نخواهم گشت به خاطرات تلخ تنهایی... اینجا بیشتر می خندم .. بیشتر شوخم... بیشتر شادم.. از اینجا تا گریه آنقدر فاصله هست که راه را نرفته باز می گردم... از اینجا تا سر خوشی راهی نیست! اینجا به شهر تنهایی راهی ندارد... اینجا خود را به خوشی زده ام! و به فراموشی! مرا دیگر نمی شناسی... در کوچه های دلتنگی دیگر مرا نخواهی دید! زندگی ام را از نو میسازم! من می توانم! به مدد دستان پر مهر آنها که دوستشان دارم.. و به یمن نگاه مهر بانشان.. اینجا تنها نیستم ... فرشته های کوچک تنهاییم را دیگر دلتنگ نیستم... زمستان ۸۴ شقایق...
2
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 1:54 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |