![]() |
|
چقدردلم تنگه برایت در این valentine
تقدیم به کسی که اسوه خوبی و پاکیست و عطوفت و مهر بانی را نمونه ... تقدیم به تو ای تنها حامی پرستو های بی آشیانه تقدیم به تو ای دور ترین نزدیکم! روز عاشق شدن بر تو مبارک باد...! روز آشتی و عشق یعنی بهترین مهر بانیها دل را از صافی دوستی گذرانیدن صدای دوستیها را شنیدن و دل بستن به آشناییها گفتی بتابیم در روز دوستی نهالی بکاریم و دستمان را پر از آب عشق کرده و از کوثر مهر بانیها آنرا آبیاری کنیم.. گفتی اگر دوست باشیم فردایمان پیدا تر از اکنون خواهد شد و آفتاب زیر درخت دوستیها به بار خواهد نشست و پر چین مزرعه آنسوی غبارهای خاکستری رنگ بوی رمه و گله خواهد داد... و چقدر آسمان آزاد خواهد شد از بند کویر ها و فردا از آن دوستی است....
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 4:22 توسط شقایق |
قابل توجه دوستان... I Am Sorry! For Some Body... از آنجایی که متاسفانه بعضی از به ظاهر هنر دوستان با سرقت های ادبی و هنری بعضی از آثار و نوشته های اینجانب را سرقت نموده و به نام خود ثبت می نمایند لذا از آن دسته دوستان واقعی نیز پوزش خواسته و از این به بعد از ارایه نوشته های شخصی خود معذورم.... شقایق
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 3:18 توسط شقایق |
به (او) که پنهان است از بس که پیداست...!!!
دیر زمانی است که صدای سبز و شیرینت در سرای دلم نمی پیچد و گرمای چشمانت وجود سرد و بی روحم را ذوب نمی کند. قلبم مملو از عشق توست..تو را به نام زیبایت و به زلالی چشمانت سوگند مرا ببخش..
2
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 5:26 توسط شقایق |
یک دقیقه سکوت.... سی و هشتمین سالگرد فوت فروغ عزیز را به تمامی ادب دوستان تسلیت میگویم... روحش شاد و یادش گرامی باد!.... زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد.. و در این حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.. در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست.. دل من که به اندازه یک عشق است.. به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد... من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد.. و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد... و در سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد... فروغ فرخزاد
2
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 18:57 توسط شقایق |
وقتی رفت دو تا ستاره افتادن روی زمین.... ای ماه پنهان ای ستاره ها و ای آسمان شما شاهد باشید که در دامن این جهان و زیر این سقف امشب چگونه به سختی گریستم.وهر دانه اشکم را به یاد همه آنهایی که این ظلم را بر من روا داشته اند ریخته ام.... ای خدای حسود ! تو خود این روشنایی را بمن بخشیده بودی پس چه شد که هنوز نداده آن را از من پس گرفتی؟. .آیا رسم خداوندی همین است؟ آیا تو که خدای من بودی این ظلم را چگونه بر من روا داشتی؟ خدایا من پیش از این ترا مهربان میدانستم ولی آیا چنین هستی؟ پس چرا زبان بسته ای و جواب نمی دهی؟ ای مرغ غم انگیز ! بر بام این کلبه ماتم زده ام نوحه سرایی کن باز هم بخوان !که اگر در این دنیا یکی باشد که آهنگ تو را گوش بگیرد آن یکی منم... باز هم بخوان!...که تو نیز آشیان گم کرده ای!..... شب است یا نیمه شب ...نمیدانم... چراغ دلم آنقدر خاموش است که فضای سینه ام در ظلمت وحشتناکی فرو رفته .. چشمانم در بیداری این ظلمتکده بسختی تنگ تر و کوله بار اندوهم سنگین تر شده. .درد مرموزی جدار سینه ام را می سوزاند ومرا که شب زنده دارشب وتنهایی ام هر چه بیشتر به سوی مرگ نزدیکتر میکند... مانند سنگهای ساحلی عطش زده آنم که دریا دست نوازش بر چهره ام بکشد.. همچون پرستوی خسته ای با تن خاک آلود که از سفری دور می آید نیاز به یک آشیانه راحت دارم تا اندکی خستگی را از تنم بزدایم..چون زمین تشنه ی باران در التهاب این کویر و همچون غریبی گم کرده راهم که باران نیز این سرای سینه ام را سیراب نمیکند..چون آتشی دوزخ سینه ام از درد غریبا نه ای می سوزد بی آنکه بداند چرا؟.......... خاکستر زندگیم در آخرین طپش معصو مانه اش در وزش یک طوفان سهمگین به باد رفت... یکبار دیگر آخرین کوچه دوران کودکیم را که باغ پر از خاطرات را درسبد زندگی با خود می آورد بخاطر میسپارم... مادر بزرگ میگفت: روزی دخترکی معصوم از همه جا رانده شد حتی در این جهان بزرگ جایی برای زندگی نیافت . و از بس که کوله بار غصه هایش پر بود روزی نشست و با حال زار با خدا درد و دل کرد .. که خدایا !جای من دیگر در روی زمین نیست فکری به حالم بکن ناگهان روز روشن به شب تاریکی مبدل شد و خداکه دست بکار شده بود دخترک راپیش خود برد. .و دخترک از آن زمان تا کنون در سال شش ماه گریه میکند و شش ماه بغض... ای پری مغموم! بگذار بار دیگر با اشکهایم برایت بنویسم بگذار آسمان را.... مهتاب را... و هر چه ستاره است قربانی چشمانت گردانم امشب آسمان گویی برای یک لحظه دیدنت زیر بار این درد خم گشته دانه های اسفند را برای عزیز کرده دلم دود میکنم و عکست چه معصومانه به من مینگرد.... گاهی عکست را نوازش میکنم .. گاهی آن را روی سینه دردمندم میگذارم ..گاهی روی چشمانم ..و گاهی روی مژگان خیس و باران خورده ام.. گاهی برایش سعر می خوانم ..فال میگیرم ....بگذار بی پرده بگویم با عکست زندگی میکنم و تو که بارها با تمنای نگاهت مرا زندانی چشمانت کردی اینک در سردابی تنهایم گذاشتی تا شاید خودرابیازمایم... و من بی رمق و بی توجه به اطراف راهی را پیش رو دارم و زمان را میسنجم که چگونه مرا در گرد باد زمانه رها ساخته ای تا خود را بیاییم... انتظار....انتظار...انتظار..عاقبت این دوری چیست؟ مگر جز این است که باید با درد تنها ییم هم آوا شوم؟ گاهی لازم است بعضی نوشته ها را نا تمام بگذاری لذتش در آن است که هیچوقت پایانش را ننویسی
2
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:32 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |