![]() |
|
خانه خدا کجاست؟
سراغ خدا را از آسمان پرستاره می گيرم.از ستارگان می پرسم بگوييد خانـه خــدا کجاست؟ تا به خاک آستانش در افتــم و زاری کنــان ياری بخواهــم...::::... نمی دانم چرا اينها را اينجا مينويسم.شايد دلتـنگی های چنــد ماهه ام ته نشين شده انـد. شايد هذیـان است...که ايـنگونــه مرا چون گــوی مـدوری به دورخویــش ميگــرداند. و تخــيلات شاعــرانه ام را اسیــربنــد و زنجــيرخود کرده است... راستی!...چرا ما همه آمدنمان را جارميزنيم ولــی رفتنمان را پنـهان می کنيــم... نکــند با اين کار ميخواهیــم هم دلمان پيش آن کسی باشد که ترکش ميکنيم و هم پـيش آن کسـی باشد که به نزدش ميرویـم... نمی دانـــــم نگاهــی به آسمان تــیـره می اندازم !....مهتــاب خرمــن گيسوانش را در پـيراهــن سیــاه شب درآميخـته و من تـنهــا در گوشه ای دنـج و خلوت در نفـرت تنهـايی خويش غرق شــده ام تا درد تـنــهايی ام را با روشنــی تارهای مهــتاب درآمیــزم.... دلــم ميخواهــد در میـان ابرها خانه ای از ابرهای پنبــه ای بسازم ..و يک پنـجره در آن که به دشت تـنهــايی گشوده شود بنــا کنــم و هر صبــح در کنـار پنجـره خانــه ابـری خویـش بنشیــنم و به آواز غمــگين ابرها گوش کنم. هنــوزهمــان دختـرکـم....همـان دخـترکی که اگر دستـان مهـربانـت را از دستــانــم رها کنی راهـش را برای هميشه گم ميکند......دخترک بدون روشنايی چشمان تو جايی را ندارد که برود دخترکی که دست در ميان زلف واژه ها آويخته وبی آنکه بخواهـد انبوه پر توان رنجهايش را عريان کرده باشد کلمات به سادگی درسطح سپـيـد کاغذ روان ميگردد...دخترک امروز جايت را خالی ديد..... حتی نتوانست روی شانه های مهـربانت برای سرش جايی پـیــدا کنـد!..امشب کمــنـد نگاهايت در سر راه دختـرک دام گستــرانيد و او را در خود محصــور کرد...امشب در نگاه مهـربانت خدايی را پیـدا کردم که در آن جنگـل نگاههايت آخرين واژه عشــق را تلفـظ ميکـند .....و بازازخود می پرســم "خانــه خـــــدا کـــجاســــت"...... عزيز کرده دل شقـــايق ! اجــازه ميدهـــی تا آخرعمــربنـده حریــم نگاهايت بمانـــم....
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 2:40 توسط شقایق |
دستهایت را در باغچه دلم می کارم روزی سبز خواهد شد..... امشب با عروس تنــهايی شب در حجــله شدیــم تا از سوز تنــهايی زار زار بــگرييم .... و سر بر دامن هم بنهــيم تا درد تنهــايی ما را رها ســازد!.... دستانم را بگیـر ای با دستان من آشنا..... دستانم را بگير تا با هم از حريم شب زده غربت بگذريم.... دستانم را بگير تا بازوان گرم تو نوازشگر پايان ترين بوسه های سوزناک شمع بر گل باشد....از آشيانه مرغ کوچک دشت تا قله های پرواز وحيرت انگيز جهان از زمـزمه جويباران زلال تا امواج تلاطم گر دريا بــه دنــبالــت خواهـــم آمـــد!..... زندگــی را با تمام زيبايهايش در چشــمان تو وتنها در نــگاه تو زيبـاتر يافتــم وزيستــن را عبادتی شمردم تا باور کنــی که تنهــا به خاطــر تو در رگــهای بی خـون غــرورم اگر خونی در جريان باشـد تــو را يافته است......
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 3:15 توسط شقایق |
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست..... نمیخواهم چیزی بنویسم. انگیزه ای برای نوشتن ندارم. اما انگار نشد که سکوت کنم و نگـویم چگونه در لحظه لحظه های تنها ییم می شکنم ...هر چقدر هم که بخو اهم نمی تـوانم این دیـوارهای قفس را بردارم.هر روز که میگذرد دلتنگی هایم مانند مهمان نا خوانده ای حریم احسـاسم را به آتـش میکشند و من از روی اجبـار اشـکهایم را بروی این صفحـات منعکس میکـنم ... میخـواستی نابودی احسـاسم را ببینی؟.. میخـواستی آتش گرفتن آرزوهایم را ببینی؟... یاصـدای ترک خوردن درونم را پشت دیــوار زنـدگی خفـه کـنی ؟ کـدام را ؟ حتی به دلتنگی هایم نظری نمیکنی.. اوج انتظارم را نمیبینی.. حـرفهایم را از چشـمان بارانی و اشکـبارم نمی خـوانـی... سقوط اشکـهایم را بر گـونه های خـیس شب های تنهاییم میبینی.....اما.. من به غرور مــــــاه دل بسته بـودم.. اما باد سیلی های دردناکی را نصیبم کـرد.. و آسمان با تاریکی شبا نه اش ترس را در وجودم سرازیـر کـرد.. ای کاش مسافر کوچه های مهتاب ناله هایم را بشنود و نگاهم کـند... ای کـاش اولین قاصدکی که از شهر تو میگذرد نوای دلم را به گوش تو برساند... کـاش بودی و میدیدی که چشمانم چگونه زیر این همه نامهربانی چمباتمه زده ..... اما مـن میدانم روزی میرسـدکه حرفهایم را از چشمان بارانـی ام میخــوانی روزی که من دیگـر پلک هــایم را به روی جــاده های انتـظار باز نخـواهم کـرد........
2
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 0:38 توسط شقایق |
کاش از اول نمی گفتی که به هم می اومدیم..... یه روزی یه فرشته با دو تا چشم پاک و زیبا که دل همه آدما رو اسیر خودش میکرد با یه لبخند قشنگ رنگ گلای صورتی... با نگاهی که پر از عشق به یک قاصدک خسته بود...اومد و واسه همیشه دل دخترک رو برد...عوضش غصه ها شو ازش گرفت. حالا دیگه اون تنها نبود اون شده بود قهرمان رویاها ی سبز دخترک... همونی که عاشق چشماش شده بود همونی که با دیدنش دیوونه میشد.. همونی که با صداش و نگاش زندگی میکرد دل اونو از همون لحظه اول برد... به کجا نمیدونم ؟ شاید پیش ستاره ها...حتی از کهکشونای آسمون هم دورتر.. آره ! اون شد عشق ونیاز دخترک ...حالا دیگه با عشق این فرشته صبور و ماه و موندنی بی بهونه زندگی میکرد... چون اون شده راز طلوع زندگــیش...مگـه از دوری اون خوابـش میبرد؟ اما......حالا دخترک یه غصه داره یه غم خیلی بزرگ...رنگ بغضی که شقایق میکنه ... رنگ غم وقتی که رو برفای زمستون می شینه .... میدونی غصه دخترک چیه؟ دخترک میگفت اگه یه روز یا یه شب...فرشته اون از اینجا بره ؟ اگه یه دختر دیگه عاشقش بشه؟ اگه یه وقت یادش بره یه کسی پشت یه انتظار زرد.... داره از دوری اون اینجـوری پـر پـر میزنه ؟اگه یادش بره که یه شـقایقی دیوونشه؟ ....دق میکنه آخه دخترک همین یه عشقو توی این دنیا داره..جون شقایق های دشت دیوونگی ... جون گلای نیلوفر توی مرداب شما بگین کجا صبوری میفروشن؟ آخه اگه بره تحملش تموم میشه....دوباره میشه مث گذشته ها ....منتها این دفعه دیوونه تر.....
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:30 توسط شقایق |
به باران بگویید ....دیگر این جا برای شادی قلبم نبارد...... ای گیسوان پر پیچ و خم سپهر! ای دشت خمار آلود! چه حرمانی سینه ات را آ کنده میسازد؟ چه دردی سینه ات را میفشارد؟ که اینچنین سر گشته میباری؟ که اینچنین حریصانه می گر یی؟ دیشب اشکهایت بر شیشه های اتاقم سر انگشت زد و مرا شوریده خاطر ساخت ....تا وقت سحر چشمی بر هم نرفت و دستی از آستین بر نتافت.... قلبی از تپش نایستاد ....و صدایی از دهانی بر نخاست..... از سیلاب سرگردان سرشک تو واهمه دارم... از خشمت گریزانم از ناله ات بیزارم.... یا دستی در آویز بر این رویای پوچم! یا لختی درنگ کن! ویا اشکهایت را بر سرم سرازیر مکن!!!....
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:58 توسط شقایق |
اولین فکرم تو بودی و اولین بهار....اولین سلام را هم به خاطر تو نوشتم ....... . پری آسمونای پرستاره شبم...شاهزاده نازنازی قشنـگ ياسای سفيد آرزوهام...يکی يه دونه گلبرگای لطيف ومخملی.....اولين فرشته خـــدا که دلت مثل بارون های بهـــاری پاک پاکه....به کی بگم تو عشـــق منی که حرفشو نوش جون کنی؟ فــدای اون چشــمای روشنت که هروقت نگــام تو نگــات ميافته تو نور اون چشمای مثل کهکشونت ميشکنم. بخدا من چشم ديدن اونايی که يه ذره دوست دارنو ندارم٬من حتی نميخوام سلامم رو کسی به تو برسونه .... مـن فــدای شــقایـــق گـفـتـنات! که وقتی ميگی شــقــایـق زير دين نگــات ميشـکنم آخه برم سراغ کی؟ نبينم گلبرگ لطيف گونه هاتـو مخمل زرد کنی؟ نبينـم اون دل پاکـت بی طاقت بشه؟ آخـه حيفـه اون چشـای نازت نيست شرجی بشـه؟! اين جوری نگام نکن نگو بعضی وقتا خودمـم باورم نميشـه که کسی اين قـدر دوسـم داشته باشه .....حـق با توا...کارمون خيلی وقته از اين حرفا گذشته..ديدی ستاره ها فقط خونه ماه ميرن عيد ديدنی؟ تو که ماهی! پس بذار واسه هميشه بيام خونت عيد ديدنی آخه من فقط تو رو دوست دارم ! جرمــــه؟ نبـينم دلت ازم بگيره ؟ نبـينم واسه من اخم کنی واسه ديگـران بخندی؟ نبـينم به فکـرتلافی بـیفتی ؟ طوری که گونه هام از خجالت چشای مثـل کهکشونت سرخ بشن... عزيزم زندگـی من بخوای نخوای مال توا....آخه حالا ديگه عاشقـتم٬ با نگاهت و صدات دارم زندگی می کنم ؛حالا ممکنه دوسم داشته باشی؟ اگه نميتونی دوسم داشته باشی حداقل يه قول بهم بده بيشتر از اين از چشات نيفتم...:: چـــون بــــی تــــو مــی مــــيرم ::... ( يادته اون شب گفـتی: وقتی که نـگات با نگـام یـکی میـشه دوست دارم زمان بایسته واسه هميشــه) يادتــه؟ حالا نـگام با نگــات يکــی شــده دوســت داری زمــان بايسته يه نه؟؟؟ «شــقــايق تو»
2
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:30 توسط شقایق |
هدیه پاییزی من واسه عشقم.....
گل من ! گفته بودی هروقت پاییز می رسه تو هم یه جورایی دلت پاییزی میشه و ابرای دلت دنبال یه بهونه میگرده تا بباره...قربون دل پر از ابرت ! پاییزم مثل تابستون و بهار و زمستونه یه فصله که مثل لحظه های خوب و بد زندگی میاد و میره..برگای زردش هم یه بهونست یه فریبه یه زیبایه ساختگیه... گل من ! چقدر دلم میخواست که یه بار دیگه توی این فصل پاییز توی تنگ غروبش شونه به شونه هم در حالیکه من توی مه دود سیگار تو گم میشدم و تو یه غزل از حافظ و میخوندی قدم میزدیم..ومن تو زنگار صدای تو گم میشدم..مهم نیست که دیگران چی میگن مهم اینه که من و تو همدیگر و داشته باشیم..نازنینم!! تو همیشه از بوی خاک بارون خورده خوشت می اومد... وقتی که اولین بارون پاییزی باریدن می گرفت تو چه کودکانه به وجد می اومدی و پنجره رو به خیابون و باز میکردی و دستای مهربونت رو زیر آسمون میگرفتی تا بارون توی کف دستات بخوره و بعد دستان خیست رو با شوقی کودکانه به صورتت میمالیدی و نفس عمیقی میکشیدی..اینجوری نگام نکن آره قربونت برم! خیالت راحت باشه کتابای صادق هدایت روم تاثیر نذاشته که از همه چیز نا امید باشم فقط یه ذره دلم گرفته همین..آره تنها عشقم کاش می تونستم برای تو و برای یک لحظه خوشحالی تو همیشه این لحظه رو تکرار کنم...... پس دلم رو پیش تو جا میزارم....و دریچه دلم رومیبندم تا خاطراتت نگریزند....
2
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 4:40 توسط شقایق |
خیلی وقته که ازت خبر ندارم
هنوز در پناه غبار چشمم در حسرت دیدار آخرین نگاه توام ....بازگرد...! هنوز مشتاق آن سحر چشمانت هستم ....دریاب...! این نوای غم را که آوای قلبی شکسته است ....بدان....!این تپیدن فقط برای یافتن دوباره توست بازگرد....! ای مهربان تا بدانم هنوز من و تو ماییم بخوان...! تا بدانم این همان آوای دل من است ...بدان....! بی نفس تو من هیچم ....اگر صدایی و نفسی هست اگر فلب و دلی هست از توست !!!!!با عطر تو از عطر افشانی تمام گلها بی نیازم نیاز من رسیدن به دستهای مهربان توست این کوچک حقیر رخصت میخواهد که در پیشگاه مهربان تو بنشیند زانو بزند و بگوید تمام آنچه که بودم هستم وخواهم بود همه و همه مدیون توست الهی هرگز غم نبینی نازنینم ....!!!
2
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:28 توسط شقایق |
دلخوشیم فقط شمع روشن تولدت بود.... ای شمع ! با روشنی تو شبهای انتظارم را صبح کردم در روشنایی درویشانه ات قصه ها نوشتم و شعر ها سراییدم تا خورشید را از آسمان نیلو بدزدم گریه کن ای نازنین من به خانه ات می آیم تا قندیل شب آویز را در سوگ عزیزی به گردنت بیاویزم....!!!!
2
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:4 توسط شقایق |
نازنین من!! با چه زبانی بگویم که شاپرک پریشان نگاهم هنوز زیر دین اون چشمای پاک و معصومت داره میسوزه.....آخه چقد التماس ماه و بکنم که لطافت ستاره های آسمونو به پای کوچکی واژه های بیگناهم بریزه.....وقتی تو نیستی همه بیگانه اند ...وقتی نیستی مانند یک قاصدک خسته از کنار پونه های وحشی میگذرم و با التماس در یک غروب پاییزی انتظار آمدنت را نقاشی میکنم ...و کسی انگار در گوشم الهام میکند که آن دخترکی که پاییزآن سال از عشق تو دیوانه شد نزدیک است همچون مجنون در بیابان به سرش بزند و باز تو می گویی: مگه من چقدر دیر کردم که تو دوباره...... و درمان این انتظار فقط شانه های مهربان توست!!!....
2
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 8:14 توسط شقایق |
رسیدنت مبارک
....ترجبح می دهم تنهایی باشد و انتظار و خیال کسی که قرار است بیاید.... من امشب زیر باران زیبای پاییز به روی برگهای نارنجی و زرد نمناک از اشک آسمان سجده میکنم با حافظ چشمانت فال میگیرم و تپش های نا منظم قلب دیوانه ام را آنقدر با ریسمان التماس و نیاز به ضریح نگاهت میبندم تا شقایق آسمان قلبت را به روی این مجنون عاشق بگشایی انگار کسی احتمال آمدن تورا به ستاره هایی که در خیال شب به خواب رفته اند در گوشم زمزمه میکند .........من میروم تا تو بیایی........
2
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 7:37 توسط شقایق |
انتظار زرد
هر روز روز آمدن توست وقتی برگی از درخت می افتد.وقتی پرنده ای بال باز میکند وقتی گل سرخی عکسش را در آب زلال می بیند و خود را نمیشناسد .....وقتی بغض آسمون می ترکد و باران گلهای باغچه را به عشق آمدن تو تازه میکند .....و وقتی که تو می آیی و دلم میخواهد بمانی ......اما میروی.......
2
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 6:55 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |