![]() |
|
Yahoo!Helper
شبی مهتابی به قصر خیال من بیا تا از شوق دیدنت
دانه دانه اشک نیازم را زینت مژگانم کنم... و آن را همچون ریسمانی بر گردنت بیاویزم! شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت
کنم و ماه را گویم به آستانت به سجده افتد آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید! کاش به یاد آوری آن روز را که می گفتم من همه دلم...
همه احساسم! و تو گفتی این دل و احساس را آتشکده ای کن
و بر من عاشق تر کن... کاش به یاد آوری آن روز را که یکی بود یکی نبود! او که بود تو بودی و او که نبود من بودم! حالا که من آمدم تو می خواهی بروی ... کاش صبر می کردی تا حجله ات را از پرنیان مهتاب می گستراندم... به حرمت چشمان مهربانت به تعداد تمامی ستارگان شمع می افروختم!
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:45 توسط شقایق |
آسمان دلم از گریه پر شده و سینه ام مملو از اندوه مهتاب پشت پنجره خانه میسازدو میگرید و گویی کسی با دستانش آن را خراب میکند صدایم در کرانه های دور و نزدیک خواهد پیچید ..تو را فریاد خواهم کرد.. اما… در بی تو بودن وحشت امتداد میابد آی دستهای زندانی ! امشب مهتاب را از دریچه شبانه بدزدید و دشنه هاتان را در چشمه بلورین مهتاب آبدیده سازید.. آی فریادهای خاموش! امشب از ناله ها خرمنی بنا کنید ناقوسی به پا کنید و در کرانه آسمان به جولان در آورید آی خدای اندیشه های درهم و بر هم! امشب خاکستر مرگم را در کدامین دریاچه بریزم؟ تا رطوبت آن جسم تدفین شده ام را نیازارد؟ امشب با شراب کهنه غم شب را به صبح میرسانم و خاکستر خاموشیها را در گورستان خیال فرو میپاشم.. ای دورترین نزدیکم! امشب مرا به سوی دره مهتاب گونه خویش بخوان! برکه نگاهت در کدامین جانب است؟ نیزه افشانهای لشکریانت پشت کدامین اشک پنهان است؟ آواز پرنده بامدادیت در کدامین سپیده به گوش میرسد؟ مگذار از میان سایه به آفتاب بنگرم؟ مگذار خمیدگی شقایق را در میان با د ببینم؟ مگذار پوسیدگی هزاران برگ بی گناه را در مرداب زخم آگین زمان ببینم؟ مگذار قصه ای فراموش شده در سینه سنگی زمان باشم؟ در برکه نگاهت تن خسته ام را بشوی و بگذار در آیینه نگاهت چون اشکی فرو غلطم؟ امشب زیر خانه دلگیر آسمان به روی برگهای نمناک از اشک سجده خواهم کرد... امشب در خیالم خانه کوچکی از گلهای شقایق ساختم ام میخواهم تو را به مهمانی خویش فرا خوانم!
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 23:40 توسط شقایق |
تقدیم به بتی که با سکوتش تا ابد شرمگینم کرد
داری میری گوش کن! چرا حالا؟ چرا همان روزهایی که درخت گیلاس عشقمان اولین شکوفه را زد نرفتی؟ چرا به اولین گیلاس کال نگفتی که دوستش نداری؟ گناه من بود یا تو؟ می دانم گناه من بود... من درخت را کاشتم... اما هیچگاه برای ماندنش اشک نریختم... همیشه برای رفتنش اشک ریختم... آنگاه که بودی نمی دانستم دوستت دارم حالا که رفتی.... خودت مرا بزرگ کردی! خودت گفتی گفتی آنقدر بزرگ شدی که از لابه لای انگشتانم سر خوردی... حالا بیا فقط برای یکبار! می خواهم اینبار برایت کوچک شوم... می خواهم بشکنم این غرور سخت را آنقدر سخت که اولین تگرگ آسمان بیکران بود و به درخت گیلاسمان آفت زد... حالا بیا!
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:54 توسط شقایق |
رهگذر گیج ز هر عابر و هر کس پرسید
"پس خدا کو؟
نکند گم شده است؟"
همه از پرسش او سخت به خود لرزیدند!
2
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:18 توسط شقایق |
گر شکستیم صدایی نکنیم! پذيرفتم آنچه را كه منطقم نمي پذيرفت.... فراموش كردم آنچه را كه بودم.... آنچه را كه هستم.... و فراموش كردم چه مي خواهم باشم.... نه! تو لايقم نبودي!مرا نشناختي حرفم دردم احساسم را! خواستم آنچه باشي كه من مي خواهم خواستم دردت؛ درد بي دردي باشي.... دلت آرام گيرد... و نگاهت خيره نباشد؛ خواستم خوشبخت باشي... من هم كنار خوشبختيت كنجي را بگزينم... "نشد!" نگاه فيلسوفانه ام را به نگاهي سرد و بي تفاوت ترجيح دادم! هويت ديرينه ام به باد رفت! بارها زير بار سنگين سوال بودم... سوالاتي كه جوابشان بي آري بود... بايد بي آر مي شدم... خود را نخواهم بخشيد. نخواهم بخشيدت!من هم ببخشم خدايم خود تلافي مي كند هر كار كردي تو!
2
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:6 توسط شقایق |
امشب باز هم به آستانت سجده کردم!
دیروز در خونه خدا بودم... غم مثه پیچک تو تموم وجودم ریشه دوونده بود. در خونه خدا رو زدم. کسی در رو باز نکرد. باز در زدم.... اما بازم.... من که می دونستم خدا توی خونست... چشامو بستم... گفتم خدایا بیا بیرون. من به یه امیدی اومدم. می خوام بیام تو خونت. اما خدا هیچی نگفت. گفتم بابا من که کاری نکردم. می خوام بیام پیشت بشینم... فقط چند دقیقه! عصبانی شدم... صدامو بردم بالا... گفتم یا در رو باز کن یا بیا بگو واسه همیشه برو... به خدا میرم... گفتم پس خشم خدا چیه؟ اگه کاری کردم بیا خشمتو نشونم بده. آهان! می خوای بگی چوب خدا صدا نداره؟ پس بذار بهت بگم! این چوب بی صدا داغونم کرده!.... دیگه نمیتونم! یهو خدا اومد بیرون گفت: ازبنده بی طاقت بدم میاد.... "خدایا منو ببخش"
2
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:2 توسط شقایق |
دلم به وسعت دردیست که از آن خودش کرده. اهل درد و دل نیستم. درد دلم برای خودم درد است. برای دیگری داستان داستانی شاید غم انگیز!... و.... از آسمان دردی آمد و به آرامی کنج دلم رخنه کرد. و من عاشق دردم شدم. چرا که این دردها هر چه بیشتر مرا می آزارند من بیشتر و بیشتر با آنها مدارا می کنم. کنار می آیم. درکشان میکنم. تا به امروز چکه ای از اشکم را در دستانت نریختم تا دستانت جایی برای اشکهای خودت کم نیاورند. و خوب می دانم که خدا همان آینه پاکیهاست و عشق همان عطر همیشه خوش بوی خلقت... و این ودیعه آدمیت است.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:6 توسط شقایق |
اجازه نخواهم داد کسی پا در دنیای من و خدایم بگذارد. نذری بود بین من و خودش. ادا نشد! گرچه نخواست دلم برای یکبار رنگ شادی را ببیند. گر چه رسم بندگی را نیاموختم. "اما اگر کفر نیست" اوهم بنده نوازی نکرد!... گرچه دنیایم کوچک است. گرچه زیبا نیست. گر چه دلگیر است اما! هر چه هست من تسخیرش کرده ام. می دانم نیمه پر لیوان زندگی ام خالی شد. می دانم هستم نیست شد. می دانم بودم نابود شد. و خوب می دانم نباید عذر خواست. چرا که نیمه پر لیوان را من خالی نکردم. "قضا بلا بود" افتاد و شکست. من هم شکستم اما اشک نریختم. چرا که مدت هاست سردم ! سرد سرد! تمام وجودم قندیل بسته... هرگز نخواهم گذاشت کسی پا میان دنیای سردم بگذارد! می خواهی بیایی من حرفی ندارم. بیا! اما تضمین نمی کنم قندیل نبندی....
2
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:22 توسط شقایق |
"بازگشت" من از چشمان شبنم زده مهتاب آمده ام . از کنار جوانه های عشق و طنین قلب شکسته ام و چشمان باران خورده ام . آمده ام تا دوباره در آغوشت بگیرم و برایت از تنهایی شبهای غربت بگویم از احساس باران هنگام لمس زمین.. ای کاش می شد سکوت غریبانه نیلوفر های اسیر مرداب را معنا کرد.. ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید ای کاش میشد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت ای کاش میشد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد و دنیا را از دریچه دیگری تفسیر کرد . ای کاش میشد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد...
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:32 توسط شقایق |
داشتم بی صدا می رفتم. دیدم قدری بزرگ شده ام. دیدم تنها شده ام. تنهای تنها... من بودم و خدا! دنیایم کوچک بود! حالا خدا هم رفت! تا دنیایم در خودم خلاصه شود. شکنجه گاهم را ترک می گویم... تا در کنجی آرام بگیرم. آرام مسکن گزینم. شاید دیگر مرا نبینی! نقطه سر خط. من می روم تا تو بیایی... فراموش نکنید روزی شقایقی آرام قفسی ساخت و نامش را گذاشت "شکنجه گاه" تا در گوشه ای از دنیای کوچکش رنگ عشق را به تصویر بکشد.
عشق رنگ باخت!
و شکنجه گاه زیر خروارها خاک مدفون گردید.
و این پایان ماست پــــــایــــــان!
2
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:11 توسط شقایق |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 شهریور 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 می گویند شقایق ها نمی میرند عزیزم تا مرگ شقایق ها دوستت دارم....
لوگوی دوستان شقایق
طراح قالب |